بسم الله الرحمن الرحیم

بقیه خطبه شماره 19

جلسه سوم                         5/2/90

فَاِنَّکُم = پس اگر شما        لو = قطعاً  

عانیتُم = می دیدید            ماقَد = به تحقیق

عایَنَ = آنچه را که دیده اید            مَن مات = آنانکه مرده اند  

مِنکُم = از شما             لَجَزِعتُم = زاری می کردید و بی تابی          

وَ وَحَلتُم = و به هراس می افتادید       وَ سَمِعتُم  = و می شنیدید سخنان حق را

وَ اَطعتُم  = و اطاعت می کردید      وَ لکِن مَحجوبٌ= و لکن در حجاب است    

عَنکُم = از شما              ماقَدَ = آنچه که      

عاَینوُ  = ایشان دیده اند               وَ قَریبٌ  = و نزدیک است

ما یُطرَحُ = که دریده شود            اَلحجابٌ = پرده ها  

 

 

 

تفسیر :

در برابر جهان اسرار آمیز پس از مرگ با پندارهای بی اساس خود را تسلیت ندهیم . این جملات را مورد دقت قرار بدهیم .

« مرد و رفت و نابود شد » « مرگ پایان قطعی حیات آدمی است » کسی از آن دنیا خبر نیاورده است » در برابر این جملات وقتی کسی می گوید چون نمی بینیم پس وجود ندارد مطالب زیاد گفته شده است که یکی از جوابها این است که همه قوانین را جز مزخرفات چیزی تلقی نمی کنیم پس قانونهای کلی منشاء عینی مستند نبوده و ساخته ذهن بشر است با این وصف هیچ متفکری نخواهد توانست اثبات کند که زائیده شدن شتر از بوته لوبیا امکان ناپذیر است آیا مزخرف تر که از این احتمال را از چیز دیگری سراغ داریم ؟ پس چون قانون کلی در جهان را نمی بینیم پس وجود ندارد ! را باور داشته باشیم همه قوانین کلی و مفروضات را قربانی بیخردی خود کرده ایم .

اما جواب اینکه « مرد و رفت » یک کلمه است و آن اینست که گذشتگان هم در آن هنگام که نمودهای موجی مانند صوت و الفاظ از جلو گوششان عبور می کرد می گفتند صوت مرد و رفت و یا الفاظ مردند و رفتند در صورتیکه

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت      از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مرد           موج خود را باز و اندر بحربرد

مردن یعنی چه ؟ مگر زمانیکه موج دریا بلند می شود و فرو می نشیند میمیرد ؟ موج دریا معدوم نمی شود زمانیکه دیده نمی شود لذا مرگ نیز پایان قطعی حیات آدمی نیست اما آنانکه روح را منکر می شوند پس با پایان مرگ آدمی را معدوم می دانند از عقیده نمی بینم پس نیست سرچشمه می گیرد . صدها فعالیت روانی از علوم روانشناسی و روانپزشکی که مطرح می کنند اگر « من » را از آن فعالیتها منها کنید فقط جسم می ماند یا بسیاری از             نمی دانم ها که در قرنهای آینده باید کشف شوند .

و اینکه می گویند کسی پس از مرگ برنگشته تا برما خبر آورد مانند این است که بگوییم غوره پس از انگور شدن بر نمی گردد که در بقای وجود خود با ما سخنی بگوید .

امیرالمومنین (ع) می فرمایند : اگر دنیای پس از مرگ را می دیدید شیون سر می دادید و به اضطراب می افتادید به نظر می رسد شیون به چند دلیل است : 1- نخستین هشیاری ناب و رنج آور و ناشی از آن که جوهر پاکی که به نام روح سرتاسر عمر را می توانست برای آدمی با ارزش ترین عظمت ها را بنیدوزد عاطل و باطل مانده و از قفس تن بیرون رفته است این مضمون شعر مولوی است :

وقت مرگ از رنج او را میدرند      او بدان مشغول شد جان میبرند

سکرات موت و بهم خوردن سیستم فعالیت های مغزی و رنج نامانوس آن لحظات که انسان را به خود مشغول داشته است برای این است که متوجه نشد چه جوهر خلاق و گرانبهایی به نام جان از دست می رود .

2- احساس عظمت پشت پرده طبیعت که آدمی می توانست انسان شدن واقعی شایستگی کمال مناسب آن جهان را داشته باشد .

3- یکی از شدیدترین تاسف ها بعد از مرگ این است که چرا در دوره زندگانی دنیوی کار و فعالیتی اندک انجام داده است کسی که در این دنیا بدون کار کردن تنها به مستهلک کردن دسترنج دیگران پرداخته است تباهی حیات خود را مشاهده خواهد کرد مگر اینکه قبل از مرگ انسان درک کند که با کار و فعالیت صحیح جوهر حیات خود را اعتلا و تکامل ببخشد .

علی (ع) می فرماید : بزودی حجاب جلوی دیدگان شما نیز برداشته میشود . اگر به طغل نشسته در رحم مادر بگویئد دیری نمی گذرد که از این جایگاه تنگ بیرون می رود تو اعضا داری به نام چشم و گوش و زبان و ... اندیشه و عقل داری که با آنها میلیاردها با عظمت تر از اینجا را خواهی دید این طغل بر گفتار تو هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و پاسخی که به شما میدهد اینکه : شما این مزخرفات را از کجا آورده ای ؟ این دنیا بزرگتر از دنیای جنین است اما متاسفانه آدمی با بارور شدن عقل و فکر باز در دنیا جنین وار زندگی می کنند

اما اگر حقیقتش را بخواهید خداوندی که عالم هستی را برای درک و شناخت ما بر نهاده است خداوندی که گذرگاه حیات ما را پیش از مرگ و پس از مرگ گسترده است پرده ای روی آندو نینداخته است اما این پرده ای که وجود دارد تاروپودش از خودخواهی ماست و با تندترین رنگ سیاه جهل و نادانی رنگرزی می گردد و با دست اختیار آدمی به چشمانش زده می شود .