این زمستان هم نشد گلزار ما از بادها
می‌نویسم تا بماند ماجرا در یادها

روزی آری در خیال خویش، عصیان‌ می‌کنند
خیلِ پیچک‌ها که می‌بالند بر شمشادها

چون ز شیرین‌کاری خون‌های ما خسرو شدند
تیشه کوبیدند از چه بر سر فرهادها؟!

ای شهیدان وطن! از غیرت خون شما
گشت رسوا زیر باران، چهره شیادها

باز ما چون آیه‌های محکمی نازل شدیم
تا نسوزد خانه از افسون بی‌بنیادها

موج‌ها از هر طرف، سرشارِ ماهی آمدند
آب شد در غرش دریا، دل صیادها

جز سکوت و جز رضا، سی سال کس از ما ندید
می‌کشیم اینک ز بغض ناکسان فریادها

کاروان از عصر عاشورا پیاپی می‌رود
تا ظهور صبح پایان شب بیدادها (علی محمد مودب )

به مناسبت 33 سومین بهار استقلال آزادی و جمهوری اسلامی جمعی از اعضای هیئت حورالانسیه همراه با مردم غیور تبریز در راهبیمایی میلیونی آذربایجانی ها شرکت کرده بودیم